X
تبلیغات
فانوس دریایی - فلسفه
" هیوم سیاست ماست هیوم تجارت ماست هیوم فلسفه ما ست هیوم دین ماست"  این جمله جیمز هوچسون استرلینگ فیلسوف آرمانگرای انگلیسی بازتابی از جایگاه منحصر به فرد دیود هیوم در عرصه خردورزی است .
 
هیوم نه تنها در دوران زندگی خود بلکه تا به امروز بر تمام موارد ذکر شده در جمله استرلینگ تاثیر داشته است. قسمتی از شهرت و اهمیت هیوم مدیون مشی شجاعانه و شک گرایانه او درطیف گسترده ای از موضوعات فلسفی است . هیوم عقیده عمومی را در باره هویت(خود) شخصی (personal identity) مورد تردید و سوال قرار داد و استدلال نمود خود ثابت و پایداری در امتداد زمان (زندگی شخص- م) وجود ندارد.  او توصیف معمول از علیت را رها  کرد و استدلال نمود که ریشه تصور ما از روابط علت و معلول درعادات فکری ما نهفته است نه در نیروهای علی جهان خارجی . او در باره اینکه دلیلی وجود  ندارد که گفته های مبتنی بر وجود حوادث معجزه آسا را باور کنیم بحث می کند و از این راه ادیان مبتنی بر ادعا معجزه را رد می کند . او در مقابل عقیده عمومی زمان خود که بر مبنای آن می شد وجود خدا را با استدلالی مبنی بر علیت اثبات نمود نقدی متقاعد کننده ارایه داد . او همچنین در برابر این عقیده که خداوند نقشی مهم در ایجاد و تقویت ارزشهای اخلاقی بازی می کند ایستاد . هیوم یکی از اولین نظریه های اخلاق  کاملا سکولار که مبتنی برلذت و نتایج مفید به دست آمده از کردار ما می باشد را ارایه داد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هستی عباسی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 17:59 |
آنتی‌نومی، خلاف‌آمد، حکم جدلی‌الطرفین، تناقض احکام، دوسوپادگزاری
آلمانی: Antinomie؛ انگلیسی: antinomy [یونانی، مرکب از antí "ضد"، "خلاف" و nómos "قانون"، "آیین"]

اصطلاحی است که برای نخستین بار در علم حقوق بکار رفت و دلالت داشت بر متناقض بودن دو حکم قانون که هر دو از اعتباری یکسان برخوردار بودند.

مفهوم آنتی نومی را کانت در فلسفه باب کرد. کانت در "نظریه‌ی آنتی‌نومی‌ها"ی خود، گزاره‌های تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی (دو جریان نیرومند فلسفی زمان خود) نسبت به چهار مسئله‌ی محوری کيهان شناختی را با یکدیگر مقایسه می‌کند:

۱- آیا عالم از حیث زمان و مکان متناهی است یا نامتناهی؟
۲- آیا معنا می
‌دهد که فرض کنیم ماده از ذرات کوچک و تقسیم‌ناپذیر تشکیل می‌
شود؟
۳- آیا اصل علیت، اعتباری جهان‌
شمول دارد؟
۴- آیا علت نخستینی به نام خدا وجود دارد؟

کانت از بررسی خود نتیجه‌ می‌گیرد که اين دو جریان در مورد مسائل بالا گزاره‌های سراسر متناقضی را بيان می‌کنند. به عنوان مثال اگر آنتی‌نومی چهارم را در نظر بگیریم، تز تجربه گرایی در تقابل با تز عقل‌گرایی قرار می‌گیرد: عقل گرایی می‌گوید که جهان دارای علت نخستین یعنی ذات مطلقاً ضروری به نام خداست و تجربه‌گرایی در مقابل مدعی است که علت نخستینی وجود ندارد، زیرا زنجیره‌ی علل را می‌توان تا بی‌نهایت ادامه داد. اساس نظر کانت این است که هر طرف برای دیدگاه خود می‌تواند دلایل متقن ارائه دهد، به نحوی که نزاع حاصل از آن نزاع "طبیعی" و "اجتناب‌ناپذیر" خرد با خود است، یعنی هر ذات خردمند می‌تواند این یا آن موضع متضاد را بپذیرد. راه حل کانت چنین است: تنافضاتی از این دست زمانی پدید می‌آیند که خرد به موضوعاتی ارجاع دهد که آنسوی سپهر تجربه‌ی حسی قرار دارند و خرد نمی‌تواند برای آن‌ها توضیحی ارائه دهد. به عنوان مثال کل عالم یا کلیت (مجموعه‌ی) همه‌ی علل و به تَبَع آن امر نامشروط که معلول چیز دیگری نیست، موضوعات یا برابرایستاهایی‌اند که با هیچ پژوهش تجربی قابل درک یا صورت‌بندی نیستند، زیرا آن‌ها از نظر حسی و نگرش تجربی هرگز به چنگ انسان در نمی‌آیند؛ این موضوعات در شمار ↑ایده‌های تنظیمی خرد‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هستی عباسی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 15:52 |

فلسفه تحلیلی (به انگلیسی: Analytic philosophy) فلسفه آکادمیک حاکم بر دانشگاههای کشورهای انگلیسی زبان (آنگلو-ساکسون) است. فلسفه تحلیلی را در مقابل فلسفه قاره‌ای یا فلسفه اروپایی قرار می‌دهند. بنیانگزاران اصلی فلسفه تحلیلی فیلسوفان کمبریج برتراند راسل و جرج مور بودند. این دو از ریاضیدان و فیلسوف آلمانی گوتلوب فرگه تأثیر پذیرفته بودند.

این گونه فلسفه بر روشن بودن، بامعنی بودن و ریاضی‌وار بودن جستارهای فلسفی تاکید فراوان دارد.

منطق و فلسفه زبان از همان ابتدا از بحثهای محوری فلسفه تحلیلی بودند. چند تفکر از بحثهای مربوط به زبان و منطق در فلسفه تحلیلی پدید آمد مانند پوزیتویسم منطقی، تجربه گرایی منطقی، اتمیسم منطقی، منطق‌گرایی و فلسفه زبان متعارف. فلسفه تحلیلی بعدها بحثهای وسیعی را در حوزه‌های زیر مطرح ساخت: فلسفه اخلاق (هر و مکی)، فلسفه سیاسی (جان رالز)، زیبایی شناسی (ریاچارد ولهایم)، فلسفه دین (الوین پلانتینگافلسفه زبان (ساول کریپکی، هیلری پاتنم، کواینفلسفه ذهن (جیگون کیم، دیوید چالمرز، هیلری پاتنم). متافیزیک تحلیلی نیز اخیراً در کارهای فیلسوفانی همچون دیوید لوئیس و پیتر استراوسن شکل گرفته‌است.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:57 |

امروز دوباره بعد از یه وقفه طولانی و ناراحت کننده تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده دوباره بنویسم، وقتی مینویسم احساس زنده بودن میکنم در غیر این صورت با اینکه کار میکنم، راه میرم، غذا میخورم، ورزش میکنم و ... احساس میکنم چیزی کم دارم، انگار وجود ندارم و حتی از بودنم دلگیر میشم. پس باید به هر قیمتی شده بنویسم. آخرین مطلبم درباره کلبیان بود. حالا دنباله مطلب و مذهب رواقی.

مذهب رواقی(Stoicism)

موسس مذهب رواقی زنون(Zeno) است. گفته اند زنون در قرن سوم ق. م در یک رواق (ایوان سرپوشیده) برای مردم درس میگفته و کلمه رواق از اینجا آمده.فلسفه رواقیون هم مانند کلبیان شامل پند و اندرز انسانها برای رسیدن به رستگاری شخصی در یک دنیای خرد کننده است. فلسفه رواقیون را میتوان در این جمله خلاصه کرد که "یاد بگیر که نسبت به تاثیرات خارجی سهل گیر و بی اعتنا باشی!" رواقیون معتقد بودند که خیر یا شر به خود شخص بستگی دارد. افراد دیگر بر امور خارجی که بر انسان موثر است تسلط دارند ولی باید ما نسبت به آن بی اعتنا باشیم، در واقع فضیلت در اراده جای دارد. اگر شخصی اراده ای قوی و خوب داشته باشد و نسبت به رویدادهای بیرونی بی اعتنا و سهل گیر باشد، وقایع خارجی نمیتواند روی شخصیت او تاثیر بگذارد. اپیکتتوس(Epictetus) یکی از بزرگان رواقی نام این شخص را آزادمرد گذاشته است. میتوان با تمرین و ممارست در تاثیرناپذیری و بی اعتنائی نسبت به امور خارجی به رستگاری رسید.

رواقیون به تقدیر معتقد بودند یعنی معتقد بودند که حوادث و وقایع عالم را خداوند به نیکوترین وجهی از پیش طرح و معین و مقدر کرده است. وفضیلت عبارت است از اراده ای که با حوادث و رویدادهای طبیعت هم آهنگ و سازگار باشد. یعنی اگر کسی بتواند بیاموزد که آنچه را که اتفاق می افتد بپذیرد و اگر بتواند بفهمد که همه اینها جز نظم و ترتیبی الهی است که او قدرت تغییر آن را ندارد او صاحب فضیلت است. بنابراین شخص از اندوه و ناامیدی در کوشش برای تغییر جریان حوادث مصون می ماند. و به این ترتیب آدمی به آزادگی میرسد.

مذهب رواقی با مذهب کلبی یک تفاوت اساسی دارد، کلبیان برای رستگاری در عالم و به دست آوردن فضیلت، دریافتند که چون قدرتی ندارند باید از جهان کناره بگیرند اما رواقیون این کناره گیری را ضروری نمیدانند، انسان لازم نیست از اشیا مادی جهان چشم پوشی کند فقط باید نسبت به آنها بی اعتنا باشد مثلا اگر مادیات را از دست داد، نباید احساسش در مورد آن دگرگون شود. بنابراین اگر بتواند این موضوع را بیاموزد دلیلی ندارد خود را از لذت آنها بی نصیب کند.

نتیجه عمده مذهب رواقی این بود که مسئولیت خوب بودن با بد بودن مستقیما به عهده خود فرد قرار دارد نه به عهده جامعه.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 7:52 |

 بعضی از فلسفه های اخلاقی محصول اوضاع و احوال زمانی هستند که پدید آمده اند مثلا وقتی انسانها دچارسختیهاو بلایای بزرگ هستند ممکن است برای کسب لذت یعنی رسیدن به راحتی و امنیت در این شرایط ناپایدار و زوال پذیر بکوشند. در این شرایط لذت انگاری فلسفه ای است که رفتار آنها را توجیه میکند، در واقع لذت انگاری فلسفه ای است که از ناامیدی بر میخیزد.

مذهب کلبی نیز مثل لذت انگاری فلسفه دلداری و تسلی است.اما به جای این پیشنهاد که کسب لذت هدف شایسته و مناسب زندگی است، میگوید که راه رستگاری و نجات، ترک جامعه و بازگشت به زندگی ساده و زاهدانه است.

مذهب کلبی تمام ثمرات تمدن، از قبیل حکومت، ثروت شخصی، ازدواج، دین، برده داری، تجمل و همه لذات حسی مصنوعی را بی ارزش میداند.

کلبیان معتقد بودند که جهان اساسا شر است و آدمی برای شایسته زیستن باید از آن کناره بگیرد. اگر کسی در دنیا به دنبال رستگاری است باید آن را در درون خود جستجو کند و فضیلت همین است.

کلبیان از رد و طرد متاع دنیوی جانبداری میکردند و سعی داشتند که نشان دهند میتوان با چشم پوشی از دنیا به آسودگی و سعادت رسید. حتی رد چیزهای خارجی شامل رد مردم دیگر و در نتیجه بی علاقگی و فقدان احساس نسبت به دیگران است. بعد از اولین گروه کلبیان، پیروان بعدی نظریه آنان را برای منافع شخصی به کار بردند.مثلا خوراک و پول از بقیه قرض میکردند و هنگام بازپرداخت عقیده لاقیدی و سهل انگاری را به کار میبستند. به دلیل همین روند رفتار معنی جدید کلمه "کلبی" پدید آمد. در واقع مذهب کلبی نظریه ای ضد اجتماعی است وبه جای دادن رهنمود برای رسیدن به نیکبختی اجتماع، طریق رسیدن به سعادت فردی را پیشنهاد میکند.

مذهب کلبی از پیشگامان مذهب زهد و ریاضت است.و به نحو قابل توجهی در ظهور و توسعه فلسفه اولیه مسیحی موثر بود.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 7:1 |

نظر اپیکوروس این است که تنها چیزی که خوب است لذت است و فلسفه اخلاقی او شامل پند و اندرز برای زیستن معتدلانه ولی لذتبخش است. او لذت را خیر میدانست ولی معتقد بود اگر کسی سخت به دنبال لذت باشد گرفتار درد و رنج خواهد شد. پیش گرفتن راه پسندیده در زندگی یعنی با خوشی زیستن و در عین حال رنج نبردن از پی آمدهای نامطلوب چنین زندگی ای. اگر کسی گرفتار زندگی پر لذتی که به درد و رنج منتهی میشود باشد در اینصورت این زندگی از نظر اپیکوروس یک زندگی بد است. چون بعضی از لذات با درد و رنج همراه هست اپیکوروس لذات را به دو دسته تقسیم میکند:

1)   لذات جنبان(در حرکت یا در فعل) (Dynamic): مثل لذات حاصل از شرابخواری، پرخوری، ارضا شهوت جنسی و شهرت که همگی به نوعی به درد و رنج و خستگی و بیماری و پریشانی منجر میشود.

2)      لذات بی جنبش(در سکون یا پذیرنده یا انفعالی) (Passive): مثل دوستی

به این ترتیب اپیکوروس طرفدار نوعی زندگی زاهدانه است.

صور لذت انگاری به عنوان یک نظریه فلسفی:

1)   لذت انگاری از لحاظ روانشناسی: نظریه ای است که بر حسب آن مردم در زندگی خود واقعا فقط به دنبال لذت هستند و تمام فعالیتها متوجه کسب لذت و اجتبات از درد و الم است.

2)   لذت انگاری ازنظر اخلاقی: نظریه ای است که بر حسب آن مردم نه تنها در واقع در جستجوی لذت هستند بلکه علاوه بر آن بایستی چنین کنند زیرا تنها چیزی که خوب  است لذت است.

اعتقاد به یکی از این نظریات ایجاب نمیکند که به دیگری هم معتقد باشیم مثلا شخصی ممکن است معتقد باشد که محرک مردم جستجوی لذت است و در عین حال معتقد باشد که آنها نباید در جستجوی لذت باشند. تقریبا مثل عقیده اپیکوروس. او معتقد بود حتی اگر محرک انسانها به دست آوردن لذت باشد، بعضی از لذتها بد است و باید از آنها پرهیز کرد. با این بیان، عقیده اپیکوروس صورت اصلاح شده و اعتدال یافته لذت انگاری اخلاقی و در عین حال موافق شرح روانشناختی آن نظریه است.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 7:18 |

ارسطو با وجود اینکه یکی از متفکران بزرگ مابعدالطبیعه است و از راه تعقل و فکر به استنتاج امور و وقایع میپردازد، در حوزه اخلاق به مطالعه رفتار و گفتار مردم گوناگون پرداخت و از روش علمی و تجربی استفاده کرد. او با مطالعه و تحقیق متوجه شد که آنچه در زندگیهای گوناگون مردم به آن خوب میگویند همه یک خصوصیت مشترک دارد و آن سعادت است. بنابراین جواب ارسطو به سوال اولی که در اخلاق متعارف پرسیده میشود این است که زندگی خوب برای انسانها زندگی سعادتمندانه است. اما معنی کلمه سعادتمند یا خوشبخت در اینجا چیست؟ ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوس سعی کرده به این سوال که سعادت چیست پاسخ دهد.

ü      تعریف ارسطو از سعادت: سعادت فعالیت نفس در انطباق با فضیلت کامل است.

سعادت به معنی مقصد و هدف نیست بلکه چیزی است که همراه فعالیتهای معینی است نه اینکه هدف این فعالیتها باشد؛ سعادت یک خصوصیت زندگی است؛ سعادت یک فعالیت است.

خوب حالا که فهمیدیم زندگی خوب یعنی زندگی سعادتمند؛ چطور باید رفتار کنیم تا به این سعادت برسیم؟ ارسطو معتقد است باید بر طبق قاعده اعتدال یا حد وسط رفتار کنیم.

قاعده اعتدال

برای اینکه انسان به سعادت نائل شود باید معتدلانه عمل کند، باید طوری رفتار کند که گویی برای رسیدن به حد وسط میان دو طرف افراط و تفریط تلاش میکند. این حد وسط به معنای متوسط و میانگین عددی نیست؛ بلکه حدی است بین دو مقدار که ممکن است همان میانگین باشد و یا نباشد.

از نتایج مهم نظریه اعتدال در علم اخلاق این است که در زندگی برای افراد مختلف راه های صحیح گوناگونی وجود دارد. آنچه برای یک شخص خوب است ممکن است برای شخص دیگر خوب نباشد. به علاوه کسی نمیتواند پیش از آزمایش عملی و تنها با به کار بردن عقل بگوید که کدام طریق زندگی برای او صحیح است. این نظر ارسطو در مورد راه های خوب مختلف برای زندگی افراد کاملا با نظر افلاطون که فقط یک نوع زندگی خوب است مخالف است. حتی او معتقد است که فهم اخلاقی را همه مردم میتواند به دست آورند.  یکی دیگر از اختلافات نظریه ارسطو با افلاطون در این است که ارسطو معتقد است دانستن خیر ضرورتا به رفتار همراه با فضیلت ناشی نمیشود، ممکن است کسی خیر را بشناسد ولی به واسطه ضعف اراده آنرا انجام ندهد، در واقع نوعی تسلط بر خویشتن نیز به عنوان ضمانت اجرای عمل اخلاقی لازم است.

لطفا انتقادات خود بر نظریه ارسطو را در بخش نظر دهید، وارد کنید.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 23:9 |

در نظریات اخلاقی سعی شده به این دو سوال جواب داده شود که 1) زندگی خوب برای انسان کدام است؟ 2) آدمیان چگونه باید عمل کنند؟

افلاطون

مذهب افلاطونی(Platonism)

فلسفه اخلاقی افلاطون مبتنی بر دو فرض اساسی است: 1) اگر آدمی خیر و شر را بشناسد، هرگز خلاف اخلاق رفتار نمیکند و بر طبق خیر عمل میکند. 2) فقط یک نوع زندگی خوب برای همه آدمیان وجود دارد.

افلاطون معتقد بود که شر نتیجه جهل یعنی عدم شناسائی خیر است و اگر اشخاص درستی و حق را دریابند هرگز شریرانه رفتار نمیکنند، اما اینکه خیر چیست خود سوال مهمی است. به نظر افلاطون کشف طبیعت و ماهیت زندگی خوب امری عقلانی است مثل کشف حقایق ریاضی، بنابراین باید برای زندگی نیکو داشتن به تحصیل انواع معینی از دانش و معرفت پرداخت. حتی افلاطون معتقد بود همه مردم از جمله اشخاص نادان و غیرعالم نمیتوانند به فهم زندگی خوب برسند اما آنها میتوانند با تقلید از کسانی که خیر را میشناسند بر طبق فضیلت و پرهیزگاری رفتار کنند.

دومین رکن اساسی در فلسفه افلاطون مطلق انگاری است. او معتقد بود که خیر به تمایلات و خواسته ها و عقاید آدمیان بستگی ندارد و حقیقتی مطلق است و وجود آن مستقل از انسانهاست. به نظر افلاطون کردار معینی وجود دارد که به طور مطلق و مستقل از عقیده هر کس درست یا نادرست است.

مذهب افلاطونی بر فلسفه دینی بسیار تاثیرگذار بوده است زیرا بسیاری از اهل کلام و الهیون قبول دارند که قوانین اخلاقی مثل "تو نباید دروغ بگویی" به همان معنای افلاطونی مطلق و عینی است.(و به تعبیر برخی از متکلمان اسلام، حسن و قبح امری ذاتی است.)

انتقادات زیادی بر مذهب افلاطونی وارد است که دوست دارم در بخش نظر دهید دوستان نظرات و انتقادات خود را وارد کنند.

 

 

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 6:56 |

امروزبه تقسیم بندی فلسفه میپردازم. در کتاب کلیات فلسفه در 7 فصل مجزا فلسفه توضیح داده شده است.

شاخه های مختلف فلسفه

v     علم اخلاق

v     فلسفه سیاسی

v     فلسفه اولی(مابعدالطبیعه)

v     فلسفه دین

v     نظریه شناسائی

v     منطق

v    فلسفه معاصر

علم اخلاق

تعریف اخلاق: مجموعه ای از قواعد و اصول که در زندگی انسانها به کار میرود. اما منظور فلاسفه از این واژه علاوه بر این تعریف، مطالعه نظری نظریات اخلاقی است. این نظریات به مسائلی شبیه این سوالات میپردازند: "زندگی نیک برای انسان چیست؟"، "انسانها چگونه باید رفتار کنند؟"

طبقه بندی نظریات اخلاقی

نظریات اخلاقی را میتوان به شکالهای مختلف دسته بندی کرد؛ یکی ازساده ترین طبقه بندی ها بر مبنای تاریخ است. با این معیار نظریات اخلاقی به دو دسته متعارف(کلاسیک) و جدید تقسیم میشوند.

ابتدا به نظریات اخلاقی متعارف میپردازم. در این نظریات سعی بر این است که به این دو سوال پاسخ داده شود. 1) "زندگی خوب برای انسان کدام است؟" 2) "انسانها چگونه باید عمل کنند؟"

نظریات متعارف خود نیز به این صورت دسته بندی میشوند:

ü      مذهب افلاطونی

ü      نظریه اعتدال (حد وسط) ارسطو

ü      لذت انگاری (اصالت لذت، فلسفه اپیکوروس)

ü      مذهب کلبی

ü      مذهب رواقی

ü      اخلاق مسیحی

ü      فلسفه اسپیوزا

ü      سودنگری (اصالت نفع بنتام و میل)

ü      فلسفه اخلاقی کانت

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 6:22 |

الان مدتی بود که چون به سفرهای بیرون از شهر نمیرفتیم من هم چیزی نداشتم که بنویسم اما تصمیم گرفتم که حالا که دارم فلسفه میخونم، میتونم توی وبلاگم هم بنویسم. هم وبلاگم زنده میمونه و هم عده ای رو بهره مند!(البته اگه چیز درست و حسابی باشه!)

خوب، کتابی که الان دارم میخونم و درواقع منبع حرفهای منه کتاب :کلیات فلسفه پاپکینِِ؛ البته پیشنهاد میکنم اگه به فلسفه علاقمند شدید و خواستید شروع کنید از این کتاب شروع نکنید و اول کتاب آثار کلاسیک فلسفه نوشته   ؟   رو بخونید. خوب از اینجا به بعد فعلا جدی میشم.

فلسفه چیست؟

در بخش اول کتاب به چیستی فلسفه پرداخته شده و اینکه واقعا فلسفه چیست؟ جدای استعمالات عامی که معمولا همه ما در روزمره به کار میبریم مثل" فلسفه بازیتو پسندیدم." یا "فلسفه من در شغل فلان است." فلسفه به معنای واقعی چیست؟

کلمه فلسفه ماخوذ از اصطلاح یونانی به معنای دوستداری حکمت است. اینکه فلسفه چیست خود یکی از مسائلی بوده که فیلسوفان در طی دوران همواره بر سر آن بحث و اختلاف نظر داشته اند.

فیلسوف چه کسی است؟

  1. کسی که مینشیند و به مسائلی که دارای معنی و اهمیت اساسی در حیات انسانی است می اندیشد، حال آنکه بقیه مردم فقط وقت خود را صرف زیستن (زنده ماندن) میکنند.
  2. کسی است که سرانجام مسئول طرح دید کلی و تعیین ارزشهای متعالی و آرمانی در جوامع و فرهنگهای معین است.
  3. کسی که با مطالعه انتقادی دقیق میکوشد تا آگاهی و عقاید ما را درباره جهان به طور کلی و دنیای امور انسانی ارزش یابی کند و با این تحقیق و پژوهش تصویری کلی، منظم و منطقی درباره هر چه میدانیم و به آن می اندیشیم پدید می آید.

 

سقراط در محاکمه خود دلیل توجه و علاقه خود به فلسفه را  چنین بیان کرد:" زندگی بی تحقیق و بدون مطالعه زندگی نیست و ارزش ندارد." درحالیکه اکثر معاصران او زندگی میکردند و از داشتن پول، مقام و شهرت و ...لذت میبردند بدون اینکه از خود بپرسند که چرا زنده هستند. آنها هیچ تلاشی برای بررسی و تحقیق افکار و عقاید خود و کشف پایه و اساس آن نمیکردند. در جهان امروز نیز وضع به همان منوال است، چند نفر از ما به هستی خود فکر میکنیم؟، به اعتقاداتمان می اندیشیم و به خود اجازه میدهیم که بپرسیم که آیا درست هستند یا نه؟ و بسیاری دیگر از این قسم سوالات.

تنوعات فلسفه و کسانی که به آن پرداختند:

  • بعضی پیشوایان دینی بودند مثل اگوستینوس که میخواستند نظرات دین معینی را توضیح و توجیه کنند.
  • بعضی دانشمند بودند مثل دکارت و لایب نیتس که سعی داشتند معنی و اهمیت اکتشافات و نظریات گوناگون علمی را شرح و تفسیر کنند.
  • بعضی مثل جان لاک و کارل مارکس به دلیل تاثیر در تحولات سیاسی جامعه به فلسفه پرداختند.
  • برخی دیگر هم به توجیه و نشر و ترویج مجموعه ای از افکار که تصور میکردند میتواند مددکار انسانها باشد علاقمند بودند.
  • برخی هم صرفا آرزومند فهم پاره ای از عقاید مردم و بعضی اوصاف و جلوه های جهان بودند.

نتیجه گیری: فلاسفه همه بر آن بودند که مطالعه و بررسی و نقد و تحلیل فکری نظریات و افکار، و دلائل آنها مهم و با ارزش است. فیلسوف درباره مسائل و امور معین به طرق معین فکر میکند، او میخواهد بفهمد که ما در مسائل اساسی چگونه می اندیشیم، شناسایی ما مبتنی بر چیست، برای رسیدن به احکام و قضاوتهای صحیح چه موازینی را باید به کار گیریم، با چه عقایدی باید موافق باشیم و .... فیلسوف با تفکر درباره این قبیل سوالات احساس میکند که میتواند به درک و فهم بهتر و با معنی تری درباره جهان طبیعت و جهان انسانها برسد.

+ نوشته شده توسط هستی عباسی در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 17:5 |


Powered By
BLOGFA.COM