تئاتر "فکر کردن ممنوع!"

دیروز سه شنبه 11 شهریور دو نفری رفتیم تئاتر فکر کردن ممنوع توی خانه فرهنگ به آدرس بیستون، روبه روی صفاری، مکان اجرا توی یه حیاط بود و اصلا شباهتی به تئاترهایی که قبلا دیده بودم (توی تلویزیون و ...)نداشت. در واقع مکان مثل یه رستوران یا کافی شاپ بود با میزها و صندلی های جدا جدا دور میز و سن اجرا هم بین تماشاچی ها بود. بازیگر فقط یک نفر بود(آقای طاهرپور) و خودش همه نقشها رو بازی میکرد. البته یه نوازنده گیتار هم در گوشه ای نشسته بود و آهنگهایی رو اجرا میکرد. خوب این از فضا.

نمایش اینطوری شروع شد که مرد بازیگر با یه شمع روشن به سمت تک تک میزها اومد و شمع روی اونها رو روشن کرد. من اول خیلی جا خورده بودم که چه اتفاقی داره می افته اما بعد برام عادی شد. خوب الان به شرح ماجرا میپردازم:

ماجرا قصه گارسنیه که توی یه کافی شاپ توی تئاتر شهر کار میکنه و اصلا فکر نمیکنه، در واقع تمام زندگیش گارسنیه و به هیچ چیز دیگه ای کاری نداره، تا اینکه بعد از مدتی وقتی یه بار یه نفر بهش توهین میکنه اون با خودش شروع به فکر کردن میکنه و از اون به بعد هرچی درباره مردم به ذهنش میرسه به اونا میگه. وقتی حرفی میشنوه دیگه فقط اجرا نمیکنه بلکه فکر میکنه که چرا باید اینطور باشه، چرا باید به من بگن گوساله و من هیچی نگم، و اون هم توهین میکنه مثل این جمله ها : "چه آدم دهاتی ای"، " بیا اینو بخور تا خفه شی" بالاخره مدیر کافی شاپ با چند بار تذکر اونو اخراج میکنه و وقتی مرد گارسن با شادی و گفتن جمله "رئیس پاهاش میلنگه" مثل مستا روانه خیابون میشه، با پلیسی برخورد میکنه و چون حالا دیگه فکر میکنه جواب پلیس رو هم با همون حرفا میده و بعد به اتهام توهین به مامور دولت 2 سال زندانی میشه. توی زندان به این نتیجه میرسه که دیگه فکر نکنه .وقتی آزاد میشه دوباره شده شکل سابقش و حتی دوباره برمیگرده سر کارش. همون گارسن خوب و آروم سابق که فکر نمیکنه.

وقتی با نویسنده و بازیگر صحبت کردیم میگفت منظور اینه که توی شرایطی باید فکر نکرد و چسبید به کار و زندگی چون به ضرر آدم تموم میشه که بخواد فکر کنه. البته این هم روشیه اما به نظر من اگه همه بخوان این روشو انتخاب کنن دیگه هیچ وضعیتی تغییر نمیکنه.

انزلی

جمعه پیش دوباره برنامه خاصی نداشتیم. نمیدونم دیگه اون حس و حال بیرون رفتن رفته، بچه های دانشجو که کلاساشون شروع شده و بعضیا رفتند به یه شهر دیگه، هوا هم که دیگه مثل تابستون خوب خوب نیست، ما هم فعلا بیخیال شدیم. هیچکی هم زنگ نمیزنه که کجا میرید یا نمیرید ما هم سست شدیم. صبح خونه بودیم که تصمیم گرفتیم بعد از نهار بریم انزلی که من، سحر دوستمو ببینم. در واقع هم فال بود هم تماشا. به هر حال با زنگ زدن برای چند نفر قرار شد ساعت 2 راه بیفتیم و فقط 3 نفر بودیم. من و شهاب و یکی از دوستان شهاب به نام فرهاد، که ماشاالله چقدر حرف میزنه! توی مسیر اینقدر حرف زد البته حرفهاش جالب و مفید بود. من قبلا از چنین وضعی کلافه میشدم و بد برخورد میکردم ولی نمیدونم اون روز خوب بودم و حرفهای فرهاد برام خوشایند بود که با وجود خسته شدن هیچی نمیگفتم. به نظر من وقتی بحثی پیش میاد و چند نفر باهم حرف میزنن باید گوینده متکلم وحده نباشه، باید ببینه مخاطب چه حس و حالی داره، به مخاطب اجازه حرف زدن بده و حتی بعضی جاها سکوت اختیار کنه تا مخاطب تنفس داشته باشه و بتونه کمی فکر کنه. شاید اصلا دیگه دوست نداره ادامه بحث رو بده. خوب بگذریم.

توی انزلی بعد از دیدن دوستم اون هم به ما ملحق شد و پیاده رفتیم به سوی بلوار. و نکته جالب اینکه باز هم در تمام مدت فرهاد حرف میزد. من هم که رفته بودم سراغ سحر و بیخیالش شده بودم. توی راه رفتیم موزه نیروی دریایی. چه جای باحال و زیبایی بود ولی متاسفانه چون دوربینمون گم شده نتونستیم عکس بگیریم. تانکها و نفربرهای واقعی، مینهای دریایی، راکت، توپ، سکان کشتی، لنگر و ... من خیلی خوشم اومده بود و فرهاد که حالا دیگه وارد تخصص خودش شده بود دیگه کوتاه نمی اومد. یه بخش دیگه موضوع توی قصر بود که اون هم فوق العاده جالب بود. انواع و اقسام تفنگهای مختلف، ماکتهای کشتی و ناو و وسایل خود قصر، قرار شده یه بار دیگه هم بریم و عکس بگیریم. من هم جزئیات بیشتر رو امیدوارم بتونم بعدا بنویسم. بعد رفتیم بلوار و کمی نشستیم دریا قشنگ بود. مثل همیشه. من معمولا دوست دارم کمی مقابل دریا آروم بشینم و دریا رو نگاه کنم اینطوری میتونم با دریا ارتباط برقرار کنم و احساس خوبی بهم دست میده. اما وای باز هم فرهاد حرف میزد. دیگه سحر هم صداش دراومده بود. این بشر چرا خسته نمیشه؟ من نتونستم با دریا ارتباط برقرار کنم. اصلا یه جوری شده بودم. سحر هم یه خبر فوق العاده بد بهم داد که حالم رو گرفت. بعد از مدتی نشستن و منتظر موندن که شاید جو عوض بشه. راه افتادیم و رفتیم کنار ساحل و من چند تا چوب طبق عادت همیشگی ام توی آب انداختم و دریا هم طبق عادت همیشگی اش اونو بهم پس داد! بعد ماشین نشستیم و برگشتیم. من اعتراضمو آروم به شهاب گفتم و اون هم طبق معمول گفت که توی جمع مطرحش میکنم و گفت که شما که از جو ناراضی بودید چرا عوضش نکردید.من هم نمیدونم واقعا جوابشو چی بدم. ما (من و سحر) چند بار سعی کرده بودیم این کارو بکنیم ولی تا ساکت میشدیم دوباره جو برمیگشت به حالت قبلی. به هرحال بگذریم. من از سفر رفتن ارضا نشدم و موقع برگشت دیگه بیخیال شده بودم و رفتم توی خودم و جالب اینکه فرهاد هنوز حرف میزد! جای خوشحالی داره که من به خودم مسلط شدم و کاری به کارشون نداشتم لااقل این سفر اینو بهم نشون داد که میتوم تغییر کنم.