نوشهر
فرهاد یکی از دوستان که توی ماجرای انزلی ازش نوشته بودم دانشجوی دانشگاه دریایی نوشهره و اتفاقا چون خیلی فعاله توی بخش پژوهش و تحقیقات فعالیت میکنه. از ما خواسته بود که سخنرانی آماده کنیم و دانشگاهشون از ما دعوت کنه و ما بریم نوشهر برای سخنرانی. از این حرفها خیلی گذشته بود که چندی پیش فرهاد زنگ زد و گفت برای هفته دیگه خودتون رو آماده کنید که ساعت 9:30 نوشهر باشید برای سخنرانی و ... من از فکر این تجربه تازه خیلی خوشحال میشدم و تصمیم گرفته بودم حالا که دارم فلسفه میخونم سخنرانی فلسفی ارائه بدم و به خاطر علاقه زیاد به موضوع بحثهای ایر، معناشناسی و کتاب زبان، حقیقت و منطق ایر را انتخاب کردم، کلی نشستم وPowerPoint آماده کردم و مقاله رو توی Word نوشتم. اون هفته سرم خیلی شلوغ بود و استرس زیادی به خاطر کار و ... داشتم در ضمن اصلا هم متن سخنرانی مو ارائه نداده بودم(معمولا من برعکس شهاب که فی البداهه صحبت میکنه باید از قبل آماده باشم!) سه شنبه تصمیم آخرمو گرفتم و گفتم من نوشهر نمیام. شهاب اصراری نداشت چون فکر میکرد اگر من برم شاید نذارم راحت باشه و شاید به خاطر ندادن مرخصی نمیخوام بیام. سه شنبه شب دوباره فرهاد برای هماهنگی ها زنگ زده بود و کلی با من حرف زد که بیا و اصلا اون طوری که فکر میکنی نیست و اگه دوست داری سخنرانی نده و فقط بیا و از این حرفها. من کلی فکر کردم و حتی اینقدر کلافه شده بودم اون شب گریه هم کردم ( وقتی برنامه هام قاطی پاطی میشه و از کنترلم خارج میشه و موضوع برام خیلی مهمه گاهی اینطوری میشم!) البته شهاب نفهید. بعد تصمیم گرفتم برم و اگه اوضاع خوب بود و استرس نداشتم ارائه هم بدم. صبح دوتایی راه افتادیم رشت هوا بارونی بود توی راه هوا کم کم باز شد و جاده فوق العاده زیبا بود. هردومون کلی روحیه مون عوض شده بود. و من هی از جاده عکس میگرفتم، دریا که فوق العاده زیبا بود. خروشان و مواج. چالوس پیاده شدیم و دوباره با یه ماشین دیگه راهی نوشهر شدیم. دم در دانشکده دریایی که رسیدیم گفتند که نمیشه من (چون خانم بودم) برم داخل و باید چادر سر کنم. من هم گفتم عمرا. فرهاد اومد و با تماسهای تلفنی بلاخره ما رفتیم داخل تازه کلی بعدش به خاطر اون جریان معذرت خواهی کردند.
کمی دیر کرده بودیم و دانشجوها توی سالن کنفرانس نشسته بودند، شهاب خیلی خوشحال بود و من هم چون قول داده بودم خیلی با احتیاط رفتار میکردم و سعی میکردم آزادش بذارم و ازش چیزی نخوام. هرچند اولش سخت بود، اما بعد همه چیز عادی شد من نشستم ردیف جلو، فرهاد زمانبندی برنامه رو بهم گفت که احتمالا اصلا وقت نمیشه من ارائه بدم و من هم از خدا خواسته. شهاب شروع به سخنرانی کرد فیلم The Elegant Universe را نشون میداد و درموردش صحبت میکرد. من واقعا بهش افتخار میکنم چون خیلی خوب صحبت میکنه همیشه دلم میخواد یه روزی بتون مثل شهاب حرف بزنم. روش سخنرانی های شهاب تقریبا فی البداهه و به صورت پرسش و پاسخ و به کارگیری خود حضار در سخنرانیه(Interactive) من هرچی فکر میکنم میبینم اگه بخوام از این روش استفاده کنم کلی بهم استرس وارد میشه چون همه چیز داره به صورت عادی روال خودش رو طی میکنه و از کنترل من خارجه. اما توی سخرانی به روش معمول تقریبا همه چیز کنترل شده است. نمیدونم میشه یه روزی بتونم به خوبی شهاب ارائه مطلب داشته باشم یا نه؟
به هر حال تا ساعت 12:30 برنامه طول کشید و بعدش مراسم تقدیر و تشکر از ما و صحبت با دانشجوها. بعد فرهاد و دوستاش ما رو بردند جاهای مختلف رو بهمون نشون بدن، فانوس دریایی رو از دور دیدیم! من حس خاصی به بعضی چیزها دارم از جمله فانوس دریایی! بعد رفتیم و تلسکوپها و پلانتاریوم رو دیدیم و بعد مراسم خداحافظی بود که بعدش ما را بردند مهمانسرا برای نهار. دوتایی نشستیم و نهار خوردیم و راه افتادیم توی شهر. برای من عجیبه چرا توی شهرهای مازندران درختای نارنج توی خیابونا اینقدر فراوونه. ما هم کلی نارنج چیدیم! راهی خونه که میشدیم هوا دیگه داشت تاریک میشد. بالاخره رسیدیم خونه و از این تجربه جدیدمون کلی شاد بودیم.