مدتیه وبلاگم بیشتر مطالب فلسفی داره، اما خوشبختانه در این هوای سرد به خاطر دوستان خوبمون ما به خارج شهر رفتیم، صفورا و علی چندی پیش تصمیم گرفتند ناهاری به خاطر با هم بودنشون ما رو مهمون کنند، منظورم از ما، من و شهاب نیست، ما عبارت بود از آقایان نیما پورافشار، محمد نژاده و یه آقایی که اسمشو نمیدونم و خانمها الهام رجبی، سارا و شعله مهاجر و من و شهاب و علی و صفورا. قرارمون ساعت یک بود فلکه رازی، من و شهاب با موتور هوندا 125مون که حدود یه ماهی میشه باهاش هستیم رفتیم سر قرار و کلی همه رو غافل گیر کردیم. محمد خیلی حال کرده بود و از هماهنگی من و شهاب روی موتور خیلی خوشش اومده بود چون جفتمون کلاه داشتیم و به عبارتی کلی جور بودیم. بچه ها با دو تا ماشین بودند یکی محمد و نیما و دومی علی و صفورا با بقیه و من و شهاب سوار موتور پشت بقیه. این اولین باری بود که با موتور توی جاده خارج از شهر و با سرعت بالا حرکت میکردیم. من به شهاب چسبیده بودم و صدام درنمی اومد. باد میرفت زیر کلاه کاسکتم و اونو از سرم بالا میبرد. وضعیت خنده دار ولی دلهره آوری بود چون هر لحظه ممکن بود کلاه از سرم بیفته. به هر حال جاده جیرده رو تا نزدیکیای آقاسید شریف رفتیم و به مناظر فوق العاده زیبایی رسیدیم. شالیزارهای برنج که آب گرفته بود و پرنده هایی که توی آب مشغول غذا خوردن بودند. ویلایی که رفتیم مال خونواده علی بود که استخر ماهی هم داشت. ما (من و شهاب) با استقبال سگ پاکوتاه خنده داری روبه رو شدیم که چون به قول خودش نگهبان بود تمام مدتی که ما روی موتور بودیم دنبال ما میدوید و پارس میکرد. علی صداش میکرد ولی اون گوشش بدهکار نبود انگار دزد گرفته. در هر صورت به مقصد رسیدیم. آقایون مشغول سیخ زدن گوشتها و کباب زدن شدند و ما خانمها مشغول صحبت و بازی. بعد همه به هم پیوستیم و کلی گفتیم و خندیدیم و کباب خوردیم. سارا و شعله به اون سگه گیر داده بودند و با دستکش نوازشش میکردند و سگه هم انگار تا حالا کسی بهش مهربونی نکرده بود تو کف ماجرا بود. علی کلی دعوا میکرد که بابا اون سگ نگهبانه باهاش اونجوری نکنید باید باهاش با خشونت رفتار بشه تا دزد بگیره. و ما کلی میخندیدیم.

روز خیلی خوبی بود بعد از تابستون دوباره با گروهی از دوستا دور هم جمع شدیم و گفتیم و خندیدم. تازه من چند تا دوست تازه پیدا کردم.