آنتی نومی در منظر کانت
آلمانی: Antinomie؛ انگلیسی: antinomy [یونانی، مرکب از antí "ضد"، "خلاف" و nómos "قانون"، "آیین"]
اصطلاحی است که برای نخستین بار در علم حقوق بکار رفت و دلالت داشت بر متناقض بودن دو حکم قانون که هر دو از اعتباری یکسان برخوردار بودند.
مفهوم آنتی نومی را کانت در فلسفه باب کرد. کانت در "نظریهی آنتینومیها"ی خود، گزارههای تجربهگرایی و عقلگرایی (دو جریان نیرومند فلسفی زمان خود) نسبت به چهار مسئلهی محوری کيهان شناختی را با یکدیگر مقایسه میکند:
۱- آیا عالم از حیث زمان و مکان متناهی است یا نامتناهی؟
۲- آیا معنا میدهد که فرض کنیم ماده از ذرات کوچک و تقسیمناپذیر تشکیل میشود؟
۳- آیا اصل علیت، اعتباری جهانشمول دارد؟
۴- آیا علت نخستینی به نام خدا وجود دارد؟
کانت از بررسی خود نتیجه میگیرد که اين دو جریان در مورد مسائل بالا گزارههای سراسر متناقضی را بيان میکنند. به عنوان مثال اگر آنتینومی چهارم را در نظر بگیریم، تز تجربه گرایی در تقابل با تز عقلگرایی قرار میگیرد: عقل گرایی میگوید که جهان دارای علت نخستین یعنی ذات مطلقاً ضروری به نام خداست و تجربهگرایی در مقابل مدعی است که علت نخستینی وجود ندارد، زیرا زنجیرهی علل را میتوان تا بینهایت ادامه داد. اساس نظر کانت این است که هر طرف برای دیدگاه خود میتواند دلایل متقن ارائه دهد، به نحوی که نزاع حاصل از آن نزاع "طبیعی" و "اجتنابناپذیر" خرد با خود است، یعنی هر ذات خردمند میتواند این یا آن موضع متضاد را بپذیرد. راه حل کانت چنین است: تنافضاتی از این دست زمانی پدید میآیند که خرد به موضوعاتی ارجاع دهد که آنسوی سپهر تجربهی حسی قرار دارند و خرد نمیتواند برای آنها توضیحی ارائه دهد. به عنوان مثال کل عالم یا کلیت (مجموعهی) همهی علل و به تَبَع آن امر نامشروط که معلول چیز دیگری نیست، موضوعات یا برابرایستاهاییاند که با هیچ پژوهش تجربی قابل درک یا صورتبندی نیستند، زیرا آنها از نظر حسی و نگرش تجربی هرگز به چنگ انسان در نمیآیند؛ این موضوعات در شمار ↑ایدههای تنظیمی خرداند.
مطابق نظر کانت نباید ساده دلانه گمان کرد که هیچ تفاوتی میان اعیان یا ابژههای تفکر ناب، میان ↑ایدهها و برابرایستاهای تجربه (ی حسی) وجود ندارد. دقیقاً همین تمایز است که هستهی اصلی فلسفهی کانتی را تشکیل میدهد (↑نقدگرایی). کانت يادآورشد که چهار حکم آنتینومیک یادشدهی فلسفهی سنتی، او را برای ارائهی راه حلی در مورد مسألهی شناخنت ژرف بین کردهاند (↑شئ فی نفسه). از همین روست که اغلب کشف "نظریهی آنتینومیها" را لحظهی تولد فلسفهی کانتی میدانند.
هنگامی که در اواخر سدهی ۱۹ امکان گزارههای آنتینومیک (آنتینومیهای منطقی) در رياضيات کشف شد، بعضاً آن را چونان شوکی تلقی کردند. بویژه ترکیب مفهومی ِبه غایت متناقض زیر در ریاضیات که برتراند راسل آن را مطرح کرد از همه نامآورتر شد: μ (مانند مجموعهی "ناعقلانی") را "مجموعهی همهی مجموعههایی که شامل خودشان نمیشوند" در نظر بگیریم. اگر μ عضوی از μ باشد در این صورت معنایش این خواهد بود که μ همان ویژگی را داراست که سایر اعضای این مجموعه از آن برخوردارند، یعنی نباید شامل حال خود شود. یعنی μ در μ مندرج نیست؛ و اگر فرض کنیم که μ در μ مندرج نیست، نتیجه خواهیم گرفت که μدر μ مندرج است. بنابراین به صورت دوری میتوان چنین نتیجه گرفت: از μ در μ نتیجه می شود که μ در μ مندرج نیست و از μ در μ مندرج نیست نتیجه می شود که μ در μ مندرج است و الی غیر النهایه (استنتاج دوری). بدین ترتیب هر دو گزاره (هم گزارهی " μ در μ مندرج است" و هم " μ در μ مندرج نیست") قابل اثباتاند. اما اگر در یک دستگاه منطقی هم گزارهی الف را و هم ↑سلب آن را بتوان مشتق کرد، آنگاه در چنین دستگاهی همه چیز قابل اثبات خواهد بود – و نیز هیچ چیز قابل اثبات نخواهد بود؛ در این صورت کل آن دستگاه فرو میپاشد (↑اصل (عدم) تناقض). برای حل این مشکل ترکیبات دیگری از مفاهیمی که دارای ساختارهای آنتینومیک اند، جستجو شد تا علل این "فاجعه" روشن شود. به عنوان نمونه به اصطلاح "پارادوکس دروغگو" که از عهد باستان مشهور بود مورد بررسی قرار گرفت. بررسی شد که آیا وقتی اپیمنیدس Epimenides اهل کرت میگوید "همهی اهالی کرت درغگو هستند" آیا خود او دروغ میگوید یا راست میگوید. تاکنون در مورد علل نهایی یا راه حلی که اثبات محتوایی کند، هیچ وحدت نظری حاصل نشده است.